باز هم برگشتم
بازهم با دستان بسته
و
پای در زنجیر سرنوشت
بی هیچ انتظاری از زمین و زمان
وچه بسیار سخت است برای رودی كه
بر فراز قله های كوه ، برفی برایش نباشد
او بزودی خواهد خشكید و ماهی هایش همه خواهند مرد
و بستر نرم آن سنگلاخی خواهد شد بسیار سخت
كه پای كودكی را خواهد خراشید
و من امروز به همان رودخانه می مانم
گرچه هنوز جاریم
اما
افتاب عمر ، برفهای مرا پیوسته آب می كند
و هرروز كه می گذرد
كف رودخانه را به انتظار نشسته ام.
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه وای از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای بهار همیشه....

بگذارید بگریم، به پریشانی خویش
که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش
غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر
در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش
اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست
تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش
زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها
به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش
گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی
گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش
جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع
بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش
ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم
داغ رسوائی عشق تو، به پیشانی خویش
من به باغ گل سرخ
زیر آن شاحه تر
عطر را زمزمه كردم تا صبح
من گفتم
تو به باغ گل سرخ
زیر آن شاخه تر
عطر را زمزمه كردی تا صبح
و من ای شاحه تر ای گل سرخ
در همان شب تا صبح
دلم از زمزمه نام تو عطر آگین بود

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم